ابن مهلب ( نواده مهلب پسر محمد پسر شادى )
221
مجمل التواريخ والقصص ( تصحيح ملك الشعراء بهار ) ( فارسى )
امروز آمدم تا يارانرا طعام برم ، پادشاه عالمان را جمع كرد ، و بدانست كه ايشان اصحاب الكهفاند كه ذكرشان در انجيل است ، كه خداى تعالى ايشان را زنده كند ، پس بمليخا را گفتند شما را بشارت باد كه دقيانوس گذشت و ما خداى پرستيم ، و از آن تاريخ سيصد و نه سال گذشت است ، و ملك بر نشست با مهتران سوى غار آمدند ، يمليخا گفت بروم و ايشان را خبر دهم در غار ( 145 - آ ) آمد و قصه بگفت و بيفتاد و بمرد ، و ديگران همچنين ، پس زمانى ببود و كس بيرون نيامد ، ملك گفتا يكى درون رويد ، نيارستند گفت : ابْنُوا عَلَيْهِمْ بُنْياناً رَبُّهُمْ أَعْلَمُ بِهِمْ ، پس آنجا علامتى بكردند و بنوشتند كه بچه تاريخ در كهف شدند و كى بيرون آمدند ، و اندر كتاب سير الملوك خواندم كه بيرون آمدند ، و پيش ملك رفتند ، ملك ايشان را در كنار گرفت و قصه بگفتند ، پس خداى تعالى رسول فرستاد و ايشان را مخير كرد بزندگانى كردن يا ببهشت و رضوان رسيدن ، ايشان بهشت گزيدند ، و بمردند ، ملك خواست كه ايشان را تابوت زرّين كند تا در خواب ديد كه گفتند ما از خاكايم و باز با خاك رويم تابوت زر چكنيم ، پس هم بدان غار دست باز داشت ، و آنجا علامت و مسجد كردند ، و گويند آنچ خداى تعالى گفت : أَصْحابَ الْكَهْفِ وَ الرَّقِيمِ كانُوا مِنْ آياتِنا عَجَباً ، و رقيم آن نوشته را همى خواهد كه بر آنجا رقم زدند ، و در كتاب السير اصحاب الرقيم را خود ذكرى مفرد است ، كه در باب الحفاير ياد كردهايم ، و اللّه اعلم . يونس [ 1 ] النبى عليه السلام از پيغامبران مرسل بود سوى شهر نينوى از حدود موصل ، و روزگارى دعوت كرد و ايشان را به عذاب بترسانيد ، نگرويدند ، از ميان بيرون رفت حق تعالى عذاب را سوى ايشان ( 145 - ب ) فرستاد ، و آتش زبانه همى زد ، و مردمان و پادشاه بدانستند كه عذاب آمد يونس را طلب كرد ، آنجا نبود ، پس همه شهر زنان و كودكان و چهار پا هرچ بود ، بيرون بردند و بتان را بشكستند و ايمان آوردند ، و ملك ايشان سر بر خاك نهاد و زارى همى كرد و كودكان و زنان بانگ و زارى برآوردند ، و باخلاص دعا كردند ، خداى تعالى عذاب از ايشان بگردانيد ، و اين چنين رحمت با هيچ امت ديگر نكرد ، چنانك فرمود : فَلَوْ
--> [ ( 1 ) ] طبرى : بن متى . ج 2 ص 782